راههای سخن گفتن (طنز)
سخن گفتن برای من چه آسان است ولی خوب و حقیقی و درست وکامل است یا ناقص وپر عیب و نقصان است نمی دانم
نمی دانم اگر من از زن همسا یه مان یا دختر تنهای بی مادر که در پشت تمامی سکوت ظاهرش یک قافله رنج و عذاب و بی کسی دارد و یا از کودک شیطان بی بابا که در گودی چشمانش نشان نفرت از کا مبیز خان شاه چراغی دیده می گردد سخن گویم درست و کامل است یا نادرست و غیر اخلاقی
نمی دانم که از محسن علی و هادی و مهتاب وصغری هم سخن گویم که اینها هم همه همسایه مایند وپولدارند
بی پولند وبعضی هم خسیس و دیگری هم بد عنق یا مش حسن بیچا ره زحمتکش پر کار و خوش قلبی که گاهی انقدر خوشحال و سر مست است که گویی در جهان چون او دگر کس نیست وگاهی هم گرفته در خودش می نالد و از زند گیش شکو ه ها دارد و یا شاید که از کوکب زن پیر سر کو چه که دو فر زند او در خارج از کشور نمی دانم خودش میگفت در المان ویا لندن نمی داند که او بنده خدا جای خودش را در جهان بعد گذشت این همه سال و گذشت عمر نمی داند سخن گویم
نمی دانم که از سودابه هم همسایه دیوار به دیواری که یکریز میزند لاف و دروغ حرفهای گنده تر از عقل و هوشش هم سخن گویماز او که دایما یا نسبتی با شاه قاجار و امیر کو فه و قشلاق خان دارد سخن گویم ویا
اصلا سر خود را به لاک خود فرو کرده واز دیگر کسان از مردم بی چاره یا آن عده از با چاره هایی را که دستی بر دهان دارند وپولدارندکلامی بر زبان هرگز نیارم من همیشه مادرم می گو ید ای دختر چرا اینقدر
به کار دیگران یا زندگیهاشان دخالت یا نظر داری ولی بر عکس او ،بابا همیشه با دلی پر سوز به من گوید
عزیز من تفحص در امور دیگران وکار افراد ضعیف و بی پناه کاری است اخلاقی و انسانی
· الا ای یار دوشین باز کن در را
· منم من عاشق رخسار بی رنگت که در مهتاب میسوزد
· بیا ای یار با من گفتگویی کن
· که من تنهای تنهایم
· و این تنهایی وحشت مرا از آمدنها باز می دارد
م.الهی
دلم به تو می سوزد
به تو که خورشید را نمی بینی
و از پشت پنجره های پرده دار؛ سیاهی شب را حس نمی کنی
به تو که همیشه عینک بد بینی وپرده بر قلب داری
به تو که سرما را نمی فهمی واز شدت گرما رنج نمیبری
حتی بوی گل را نمی بینی
رنگ را
زمان را یا هیچ چیز دیگر را
دلم به تو می سوزد
می گویی چرا آخر تو نیز از جنس منی
مثل من و دیگران قلب داری و چشم
اما نه چشم داری و نه قلب
هیچ چیز
می دانی تو بدون آنها تنهایی؛ باور کن
تو حتی رفتنهای زیر آبت را ؛قورت دادن آبهای لجن را نمی فهمی
تو حتی اسم خودت را فراموش کرده ای
خانه ات را
و اینکه کجا چشمانت را به نابینا بخشیدی
کجا قلبت را فروختی
بیا و دستان سرد و منجمد شده و زردت را در دستان من بگذار
شاید گرمی دستان من تو را نیز گرم کند
بیا با هم در کوچه و خیابانها فریاد بزنیم و دل شکسته تو را بند بزنیم
بیا تا قلبت را از کسی که ربوده دوباره باز گیریم وبه همه بگوییم که تو هم قلب داری
قلبی که می تواند دوباره بروید و جوانه بزند و سبز شود
م.الهی
تو را دیده ام با رها در خیال فقیرانه کودکی
که با اولین پرتو های طلایی خورشید به دنبال یک لقمه نان میدود
تو را دیده ام در نگاه غم آلود و پر ترس یک رهگذر
تو را دیده ام در صمیمیت رنگهای سیاهی
که بر چهر ه ات میدود
به دنبال اشکی که بر گو نه ات یخ زده است
و با لحن خاموشی ات بر زبان می رود
م.الهی
ستاره دلم گرفته است
آخر اینجا جز من و آسمان و یک پنجره حصار دار
که رابط محبت من وآسمان است
هیچ نیست
اینجا هیچ نیست
حتی یک شا خه خشکیده شمعدانی
اینجا هیچ نیست
حتی یک دست سرد بی روح
یک قلب خالی از عشق
اینجا هیچ نیست
حتی یک کاغذ سفید
هیچ چیز
من هستم وآسمان ویک پنجره حصار دار که رابط من و آسمان است
ای ستاره بیا و در میهمانی ما شر کت کن
بیا و در محفل سکوت ما حرف بزن
بیا ستاره
بیا که تنهایم
بیا و با مهرت قلبم را مهر بان کن
بیا و در میهمانی ما شر کت کن
با یک گل سرخ
از دنیای دورها
با یک گل سفید
که روی کا غذم بکشم
بیا با یک دنیا نور
بیا و آن تکه ابر سیاه را هم با خودت بیاور
می خواهم دستانم را در تکه های وصله دارش پنهان کنم
و لطافتش را در انگشتانم جای دهم
بیا ستاره بیا که تنهایم
م.الهی
تو را میشناسم تو پاکی و در پشت کوه پر از حادثه به زنجیر جغدان شومی اسیری تو را می شنا سم تو همزاد رنگین کمان بهاران دشتی تو را می شناسم تو چون باد و با ران لطیفی وپیغام وپیک بهاران سبزی تو را می شنا سم وآن چشمهای پر از حادثه که در انتظار رسیدن به خورشید بی تاب وسرخند تو را می شناسم و حتی درخت کهنسال باغ دلم تو را می شناسد تو را می شناسم صدایت ،نوایت،واوای غم بار عشقت برای من خسته دل تازه نیست م.الهی
صدای مادر
صدای مادری در گوش تنها کودکش آواز غمها بود و شادیها
و کودک فا رغ از غمها
خدایا خالقا پروردگارا چه زیبا آسمانی بود
و مادر بهر فرزندش هزاران داستان زندگانی گفت
هزاران داستان از روزهای سرد وتنهایی
که بلبل در قفس محبوس و دل در داغ و عشق گل ناله سر می داد
وگل با اشک چشمانش به دل امید آزادی بلبل از قفس می داد
که بلبل در قفس هرگز نمی ماند و در منقار زرد کوچکش یک شاخه لاله
و می خواند سرود سرو سبز کوه یاران را
م .الهی
خاطرات من و روستا
هفته پیش خانم ...که مدیر قبلی مجتمع یا به اصطلاح دبیرستان بود به روستا آمد بچه ها مثل استقبالی که از یک رئیس جمهور میکنند به استقبال خانم ... آمدند. هر کدام یک گوشه از لباس او را گرفته بودند و مشغول زیارت بودند 0یکی از صورت، یکی از سر، یکی از پا ، یکی میگفت خانم چرا رفتی ، چرا اینجا نمی آیی،چرا قهر کردی و خلاصه هزار تا حرف خانم ... برخلاف تصوری که من از ایشان داشتم و خیال میکردم باید یک آدم قد بلند و هیکل باشد آدمی قد کوتاه و البته به قد و قامت من بود .با یک عینک و دماغی بلند خانم …. خوش خنده و خوش رو بود و معلوم بود که بچه ها خیلی دوستش دارند .و این را به راحتی میشد فهمید خلاصه بعد از بکش بکش های فراوان با خانم ….. به دفتر رفتند خانم….. مدیر جدید من بود لاغر اندام با ابرو های گرد و نازک و چشمانی پف کرده البته ناگفته نماند که من هم قد و قامت تعریفی ندارم قدم نه کوتاه است و نه رشید و بلند ولی میشود مرا جزو آدمهای چاق و شکم گنده حساب کرد با یک دماغ کوفته ای خلاصه بعد از حرف زدن های زیاد خانمها …… خانم ......وارد سالن شد و نمی دانم چرا از در و دیواری که به نظر من نه مهم بود و نه قشنگ تند تند عکس گرفت خانم ق از همکاران قدیم من است با تیپی شبیه من البته کمی خوش خو ش تیپ تر با عینکی که همیشه روی دماغش است یا لااقل می توان گفت اکثر اوقات 0بنا براین از دماغ خانم ق اطلاع چندانی در دست نیست من و خانم ق خیر سر مان سر پرست خوابگاه بودیم و این رو ستای دور از دسترس به اصطلاح بهترین روستای انتخابی ما بود . خلاصه روزگاری داریم ...نه زیادی بد نیست گاه گاه می خندیم و گاهی اندوهگین ، و نه زیادی شادیم نه زیادی غمگین ،بعضی از روزها آنقدر آرام و بی درد سر است و بعضی از روزها سراسر درد سر است و بیکاری
ا امروز حمام مدرسه را آقای تعمیر کار که مردی هیکل و سیبیلو بود تعمیر کرد و بچه ها بعد مدتی کثیفی با ذوق و شوق آماده حمام رفتن شدند البته قبل از آمدن آقای سیبیلو بچه ها حمام را روشن کرده بودند چشمتان روز بد نبیند آبگرم کن مثل دود کش نفت کش های غول پیکر چنان دودی میکرد که آدم فکر می کرد یک ساختمان چند طبقه آتش گرفته خلاصه بدبخت بچه های مردم باید قبل از رفتن به حمام اول همه جا را می شستند دستکش ؛ وایتکس ؛ رخشا ؛و بچه ها بودند که داخل حمام و سالن دستشویی میلولیدند . البته باید بگویم که حمام و دستشویی مدرسه برای صد نفر چهار تا بود دو تا حمام دو تا هم دستشویی لازم به ذکر است که از این ها باز یک حمام هم خراب بود حالا فکرش را بکنید که موقع حمام رفتن و... مدرسه ما و ما سر پرست ها چه می کشیدیم خلاصه حمام تمیز شد و بچه ها دو نفر دو نفر حمام رفتند و دو نفر بیرون مراقب آنها بعد کلی کل کل کردن ساعت 9 یا 9.5 بود که گفتم دیگر بسه من می خواهم استراحت کنم که دوباره روز از نو روزی از نو و باز همان سر و صدا و داد و فریاد .
خلاصه قرار شد 2نفر دیگر هم که نوبتشان بود بروند و حمام تعطیل و من هم خلاصه سرم را روی بالشت گذاشتم و دستهایم را هم زیر سرم و مشغول تماشای تلویزیون شد م هنوز درست و حسابی جا به جا نشده بودم که با صدای خانم ،خانم آی خانم از جا جهیدم و هراسان به طرف در رفتم کم مونده قلبم از سینه در بیاد چه خبره چه مرگتونه پا برهنه بیرون دویدم بچه ها همه جلوی در ایستاده بودند و مات ومبهوت و من هراسان تر از بچه ها فریاد زدم چی شده یکی از بچه ها که انصافا قشنگ بود ولی هیکل خیلی بزرگی داشت تقریبا دو برابر من و شاید تما م بچه ها گفت خانم من از پشت شیشه دستشوئی داشتم داخل را نگاه می کردم که اینها فرصت ندادند من خودم را معرفی کنم و داد زدند و من هم ترسیدم و فرار کردم بعد با تمام عصبا نیت بچه ها را کنار کنار زدم و به طرف حمام رفتم وبا صدای ساکت؛چه خبره و... و شاید چند تا فحش هم داده باشم که یادم نیست داخل سالن شدم و...را که دختر لاغر مردنی بود ودرست مثل لک لک فقط دو تا پای دراز و دو تا دست بلند داشت را دیدم انگار خشکش زده بود هراسان وگیج در حالی که چشمها یش را که کمی هم تاب داشت ودو دو می زد با کله پت و پر از کف جلو امد فریاد زدم احمق زود خودت را بشور وبیرون بیا دیوانه با صدای لرزانی که می شد وا قعا قهمید به خاطر ترس بوده گفت خانم به خدا فکر کردم پسره وبچه ها همه زدند زیر خنده ومن سر تا پای هیکلش را ور انداز کردم و از آن دست و پاهای درازی که به تنه اش چسبیده بود خنده ام گرفت و سرم را به علامت تاسف و تمسخر تکان دادم و بیرون امدم وبه چند تا از بچه ها گفتم تا شما سالن را بشورید این لنگ دراز خودش را بشوید و با شما بیرون بیاد بدبخت از ترس با جوراب زیر آب ایستاده بو د وبدون آنکه موهایش را باز کند سرش را شسته بود .خلاصه بعد از پایان حمام وبیرون آمدن از حمام و کلی مسخره کردن وخندیدن به حرکات و اداهای لک لک درها را قفل کردم و ساعت خاموشی را زدم هنوز داخل اتاق نشده بودم که همین دختره لاغر با حالتی بسیار مظلوم به طرف من آمد و گفت خانم می شود من را به دستشوئی ببری ومن که نمی دانستم واقعا باید گریه کنم یا بخندم گفتم ای دیوانه چرا توی اون کله ات یکریزه مغز نداری مگه الان از دستشوئی نمیآیی مگه الان درها را قفل نکردم نگفتم بچه ها کسی بیرون نمیرود وخلاصه دوباره خنده بودو دعوا بود و دست انداختن بچه ها بود واین بنده خدا ....
ادامه دارد......
سیه مرداب خوابیده
سیه مرداب خوابیده
چه آرام است و بی نجوا سیه مرداب خوابیده
ولی دریا پر از موج است وخورشید از پس کوهی
نهان لبخندی از شادی به لب دارد
وما اینجا کنار این کثافات تعفن زا
برای سالیان سال همی افسانه می گوئیم از آن دریا
که دریا پر زمو ج است
وهمه شادی ؛طراوت را به خود دارد
وما اینجا کنار چند درخت پیر وفرسوده به آواز خروشان زای دریا گوش می دادیم
به آن دریای پر مهری که آنجا آسمان آبی ومرغان فارغ از غمها
سوار موج پاکیها به اوج آسمانها راه می دادند
ولی اینجا نه خو رشید است نه پاکی
همه گنداب بد بوی تعفن زا
و گردابی که موجی از پلیدی وسکوت است وهمه
راکد وخامو شند واینجا هیچکس از جا نمی جنبد
همه سر برده اند بر لا ک وآب و آسمان گرم و سو زان را همی افسانه می دانند
درختان با دلی غمگین فشرده ریشه در ریشه به اعماق زمین هر سو به دنبال خنک آبی گوارا راه می پویند
و من تنها وجودم را که جانی پر ز شور و شر
همه گنداب بد بو ؛بود در این مرداب آدم خوار ز کف دادم
و من اینجا کنار این کثافات تعفن زا به امید رسیدن بر دل دریا و صحبت
با خروشان موج آزادی
شبان تیره و مسموم این گنداب بد بو را
به صبحی روشن پر نور می بینم 0
م0الهی
تو را می خواهم
تو را می خواهم
در پس دیواری دور از این خلوت شب
زیر یک بوته نیلوفر وحشی قشنگ
که نگاهش پر از حادثه است
گونه از آتش شرم سرخ وسر اندر دو کفش
پنهان است
با تو در خلوت تنهائیها به همه می گویم
که ترا می خواهم
م0الهی
زمان می گذرد
و زمان می گذرد
و چه اسان وسریع
روز ها در پی هم سالها بعد یکی
و همه مینگرند که زمستان آمد
و بهار فصل پر بارانیست
و لطافت زیباست
مهربانی چه کم وکمرنگ است
و نمی دانیم در نزدیکی کودکی می میرد
مادری چشم به راه پسرش
دم در منتظر آمدنش می ماند
چشمهایش پر خون است وبه دل داغ اندوه بزرگی دارد
دستهایش خالیست
ومحبت چه گران گردیده
مهربانی دگر از رونق خود افتاده است
دستهامان دگر از بخشش وانفاق تهیست
و همه میگویند سال خوبی بوده است
اآه وای وای دریغ
بر سر ما چه گذشته است
که دیگر هیچ کس در غم هیچ کسی
لحظه ای یا حتی
قد یک پلک زدن
نه به دل تردیدی
نه به چشمی اشکی
و نه حتی سخن شیرینی
بهر آرامش هم میخوانند
م.الهی
همه خوبند به غیر از من
همه خوبند به غیر از من
در نگاه شاپرک یا
که رقص پونه ها
می توان شادی وموج زندگی را با لبا نی پر صدا قت خو اند
در صدای آ بشار
پچ پچ سبزینه ها در لابه لای برگها
یا نگا ه آفتاب از شکاف سنگها
می توان امید را
یا صدای سوزناک عشق را از
درون خون انسانها شنید از صدای گفته ی
چوپانکی با گله اش
میتوان این شعر را هر لحظه و هر جا شنید
که همه عالم به جز من خوبند
شبی سرد است و مهتابی ...
شبی سرد است و مهتابی
ولیکن من از این مهتاب می ترسم
سکوت است و فغان است و جدایی
دلی آرام و غوغایی ، ولی مهجور و رؤیایی
در آن خلوت سرا ، یک چهره ی طناز می رقصد
که از هر خنده اش ریزد ، هزاران ناله و آواز
دلم غمگین و زنگ اندود ز دنیا ، رنگ و بوی آن
ز هر چیزی که در آن است
ولی دریای غم موج است و طوفان است و غران است
دلم چون ساحلی نرمین که هر دم می برد موجی از
آن یه ذره کوچک
خدایا ...
من در این مهگون شب تنها
چه گویم با کسی کز وحشتم کاهد
سخن گویم که تنهایم
و یا نه
گمکرده راهی بی نشانم
سخن گویم در این وسعت سرا
تنهای تنهایم
نه یاری ، همدمی هرگز!
کنار جان بی جانم
سکوت است و سکوت است و غم تنها ....
م. الهی
چشمها را بسته ام.....
چشمها را بسته ام
گونه هایم سرخ و تبدارند و
از شرم حضور خون به رگها می زنند
و نسیمی سرد از میان تار و پود پرده گلدار...
می وزد بر صورت و مویم
و مرا با خود به دورانی نه چندان دور
روزهای خوب و سرشار از نشاط بچگی ها می برند ...
قایم موشک ، سرسره ، جست زدن روی علفهای پر از خاشاک و خار
هی پریدن توی آب
کندن گلبرگها
فوت کردن در هوا
پیچش بوی خوش گل در فضا
و صدای مادرم که مرا با عشق می خواند
و صدایش حاکی از مهر و عطوفت بود و بس
آه لبخند پدر ، عشق مادر ، مهربانی ، شادی و شور و نشاط کودکی
مثل باد از من گذشت
م . الهی
به پرشین بلاگ خوش آمدید
كاربر گرامي
با سلام و احترام
پيوستن شما را به خانواده بزرگ وبلاگنويسان فارسي خوش آمد ميگوييم.
شما ميتوانيد براي آشنايي بيشتر با خدمات سايت به آدرس هاي زير مراجعه كنيد:
http://help.persianblog.ir براي راهنمايي و آموزش
http://news.persianblog.ir اخبار سايت براي اطلاع از
http://fans.persianblog.ir براي همكاري داوطلبانه در وبلاگستان
http://persianblog.ir/ourteam.aspx اسامي و لينك وبلاگ هاي تيم مديران سايت
در صورت بروز هر گونه مشكل در استفاده از خدمات سايت ميتوانيد با پست الكترونيكي :
support[at]persianblog.ir
و در صورت مشاهده تخلف با آدرس الكترونيكي
abuse[at]persianblog.ir
تماس حاصل فرماييد.
همچنين پيشنهاد ميكنيم با عضويت در جامعه مجازي ماي پرديس از خدمات اين سايت ارزشمند استفاده كنيد:
http://mypardis.com
با تشكر
مدير گروه سايتهاي پرشين بلاگ
مهدي بوترابي
http://ariagostar.com

